|
قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران
|

نم باران که به صورتم خورد اولین چیزی که به ذهنم رسید
این بود که :
"وای الان خیس میشم و سرما میخورم"
بعد از چند دقیقه که زیر بارون منتظر تاکسی موندم
با خودم فکر کردم
که چقدر قشنگه زیر بارون بودن
و احساس اینکه قطرات بارون روی صورتت حرکت کنه
یه حس خوبی بود حس زنده بودن
حس اینکه تو دنیا چیزایی هست که هیچکس نتونسته زیبایی و پاکیشون رو لکه دار کنه
و هنوز هم همه ی ادمها چشم انتظارن که برای چند دقیقه هم که شده
یشینن و به اونا نگاه کنن و به صداشون گوش بدن
اصلا دیگه یادم رفته بود که منتظر تاکسی هستم فقط سرم رو بالا گرفته بودم
تا قطره های بارون گونه هام رو نوازش کنه
انگار تو یه دنیای دیگه بودم انگار اونجا بهشت بود
انگار جایی بود که مدتهاست دنبالش میگردم
اهسته اهسته زیر بارون شروع کردم به راه رفتن
تا...
چقدر خوبه که ادما تو بدترین شرایط هم همه چیز رو قشنگ ببینند

یک روز امدم تا رنج زیستن را بر دوش زندگیم تحمیل کنم
یک روز امدم تا به خود بقبولانم زیستن چیزی است فراتر از نفس کشیدن
چیزی است فراتر از دیدن ستاره ها در شب کویر
چیزی است فراتر از حس یک پژواک در بلندای اندیشه ی یک راهب
چیزی است بلندتر از اسمان سیاهی که به تزویر و ریا آبی است
یک روز امدم تا تمام ناگفته هایم در پس گریه ی ابر یک شبنم گردد
و بر دستان یک شبدر لالایی بخواند
یک روز امدم تا باور کنم می توان بود و فراتر از بودن زیست
یک روز امدم اما......
تجربه ای ناتمام خواهم بود.
دیشب قلم به دست گرفتم تا قصه ای بسازم از زندگی یک قاصدک
اما در قاف معطل ماندم
از خود پرسیدم قاف چه حرف مقدسی است
هفت وادی می رویم تا به قاف برسیم و سی مرغ شویم
ققنوس خیالمان صاعقه ی زندگی دوباره اش را
در بلندای قاف می سازد
و شعله ی وجودش خاکستر جاوید بودن را
بر باد می دهد
اصلا عشق به قاف ختم می شود
یعنی بعد از گذر از عین و شین باید از فراغ ها و فراق ها بگذری
تا به قاف برسی
یعنی عشق در قاف حتم می شود
در وادی مقدس سیمرغ و ققنوس
در قهقهه ی ابلیس در لحظه ی جهالت ادم
در قبیله ی ادم در قصاوت قابیل و قربانی اسمعیل
در قرابت واژه های نامفهوم
در واژه واژه ی روزمرگی های قصه ساز
در...
وای قاصدک را فراموش کردم
تو ندیدی کی پرید از قربت آینه....

من بغضم را فرو می خورم تا شیشه ها به بلور اشکهایم حسودیشان نشود
و ماهی گلی های حوض به ماهی مردمک هایم رشک نبرند
وخوش به حال ماهی ها که تا به حال اشکهایشان را کسی ندیده ودر اشکهایشان غوطه ورند
خوش به حال پروانه ها که تا در عشق نسوزند نمی فهمند ادمها چه بار سنگینی رابر دوش می کشند
خوش به حال کبوترها که نمی دانند چیزی دارند که ادمها در حسرتش ازازل بشریت روی الف ابتدا مانده اند
خوش به حال مرگ که می داند ادمها چقدر زندگی را دوست دارند
و یادشان رفته چقدر از تنهایی و تاریکی وحشت دارند
خوش به حال....

دیروز به نگاه اینه یک لحظه خندیدم
اما انگار
در اینه به جز تصویر من چیزی نبود
چه مضحک
تمامی لحظاتی که بوده ام
و در اینه نگریسته ام
جز به خویشتنم نگاه نکردم
و جز به منم نخندیدم
شاید زندگی همین است
دیدن خویش در اینه دنیا
نه اشتباه کردم
ما تنها بلدیم خودمان را در اینه ببینیم
نه در سنگ نه در چوب و نه در اسفالت خیابان
و نه حتی در چشم عابری که از کنارمان ساده می گذرد
شاید برای همین است که هرگز نمی فهمیم
هر دمی که از سینه مان می گذرد
زهر خندی است در روحمان
چه ساده می گذریم از زندگی.....
هوا گرم بود
نفسم به شماره افتاده بود
اما با یک نفس احساس میکردم تمام اکسیژن هوا را می بلعم
با خودم می گفتم چرا تمام بدنم خیس است
اما لبانم از خشکی ترک برداشته
چرا افق را تار می بینم
چرا توان راه رفتن ندارم
ناگهان در خلسه فرو رفتم
در رویایم کودکی رادیدم
با یک کوزه سفالی بر دوشش میدوید
فریاد زدم اما انگار صدایم را نشینید
باید به دنبالش می دویدم
اما تمام سلول هایم با خاک عجین شده بود
وبا دانه های ماسه احساس همزاد پنداری می کرد
آن لحظه بود
آری تنها در آن لحظه بو د که فهمیدم
ذره ذره وجودم از چیست
آری من تنها تندیسی گلین هستم
با روحی بزرگ
گاه نامت برایم آشناست گاه غریب
گاه ساده گاه مجهول
گاه گمت می کنم در تاریخ
در انبوه درد دلهایت
در انبوه ناگفته هایی که در تاریکی چاه محو شدند
در کرور کرور بی کسی
در سکوتی به اندازه تاریخ بشر
اما یک روز می دانم که پیدایت خواهم کرد
در نقطه ای روشن از تاریخ
در تمام کرامتت
در تمام عدالتت
و حرف حرف نامت را هجی خواهم کرد
عین لام یا
شهادت مولای متقیان تسلیت باد
من حرف های معمولی را
گم کرده ام
در این ابر
در عشق
در شاید
شاید زمان
همین باشد
در عشق
ابر است شاید
وهم است شاید
من حرفهای معمولی را
گم کرده ام
در این ابر
تنها با واژه های بی شکل
"امیر حسین سجادیه"
ما نیست نداریم هر چه هست هست:
فقط یک نیست داریم و آن خود نیست است
****
برای نوشتن قد مداد فرق نمی کند
قامت اندیشه حرف می زند
****
نیست یا نمی بینی؟
اگر تو نمی بینی
دلیل این نمی شود که وجود نداشته باشد
****
اندیشه تو قامت توست
با قامت کوتاه از درون بیرون را
و از بیرون درون را نمی توان دید
کوتاه نویسی ها از هرمز انصاری
و در اغاز فقط کلمه بود ...
و کلمه خدا بود...
" زنده یاد حسین پناهی"