تبليغاتX
داروگ

و دوباره ثانیه ها می گذرند

می دوند دوندگان خستگی ناپذیر میدان ساعت

و من مانده ام در همان نقطه ی آغازین

همان جا که فریاد زدم

 زمان اندکی صبر تا برسم به زندگی

و بودن را تجربه کردم

ساعت های متمادی

ولی اکنون جا مانده ام زیر یک درخت بید

تمام ثانیه ها را خط به خط مرور کردم

آه چه بی معنا بود زمین

وچه اجباری است گذراندن لحظاتی که می دانی

از خودت به عاریه گرفتی

تا در ایستگاه بودن هستی را تجربه کنی

و کاش من نمی خواستم که مسافر این قطار کهنه باشم

 

+ نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 20:34 |

روزها می گذرد و در کوچه های سردرگمی

حتی ویرانه ای نیست تا پناهگاه دل خسته ام باشد

حتی رهگذری نیست تا بپرسد

ببخشید ساعت چنده؟

حتی صدای خش خش برگی نیست

حتی صدای ماشین ها که هر لحظه می آیند و می روند

تنها صدایی که می شنوم صدای سکوت است

وصدای کودکی که نیمه شب را بر هم آشفته

تا مادر نازش را بکشد

اما آن طرف تر باز هم صدای کودکی است

که تمام هستی شب را ویران کرده است

و فریاد میزند چرا کسی نیست تا لحظه ای ناز مرا بکشد

وشاید صدای چرخهای گاری کهنه خر محله است

که این چنین تمام سکوت شب را به تمسخر گرفته است

و من همچنان در تاریکی خود

به دنبال عطر سیب می گردم

تا به آغازم برسم

تا به جایی برسم

 که تمام یتیم بچه های افسانه ی خواب

نازکشی داشته باشند

ومن خسته ام از سکوت .....

 

 

+ نوشته شده توسط ناشناس در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:34 |

ثانیه ها به دنبال هم می دوند

وتکرار می شوند و باز پشت دریچه ی نگاهم

کسی نیست

کسی نیست که به من یاد دهد

حرف حرف دوست داشتن را

وکسی نیست

تا به من الفبای بودن را بیاموزد

من مانده ام زیر درخت ستاره

زیر آسمانی که ستاره ام را در آن گم کرده ام

زیر تکدرخت خسته ای که روزی کودکی شیطان از آن بالا می رفت

من آن کودک را گم کرده ام

کاش می شد به دنبال تمام لحظاتی بروم

که می شد تمام معنای عشق را در آنها جست

ومن همه چیز را در یک روز آفتابی گم کردم

من لبخند را از تمام ثانیه ها دزدیدم

تا اشک هایم جاری شدن را از یاد برند

و من خودم را

و تمام احساسم را در

کوچه های بزرگ شدن از یاد بردم

و من بزرگ شدم تا یاد بگیرم

 دیگر نباید به دنبال شاپرک ها باشم

ونباید بگویم ......

 

 

+ نوشته شده توسط ناشناس در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 20:13 |

                                                 

تو مرا پیداکن

ده،بیست، سی ، چهل، ........

می دوم آرام

پشت گنجه

با تنهایی بازی می کنم

تو فکر می کنی اینجا 

پشت صندوق زمان او مرا خواهد یافت

می گویم کاش پشت دیوار سکوت می شدم پنهان

شاید فکر می کرد

کودکی شیطان هیچ گاه ساکت نیست

پس نباید پشت دیوار سکوت ایستد آرام

شاید بهتر بود پشت پرده های ضخیم احساس می شدم پنهان

شاید می گفت کودک پاییز دور است از احساس

یا شاید بهتر بود پشت تنهایی آرام می ایستادم

شاید هرگز حتی تصور نمی کرد کودکی سر خوش

بتواند یک جا ایستد آرام

آن وقت تا می گفت آمدم آماده

من به دیوار خیالم می زدم دست و بلند می گفتم سک سک.....

زندگی شاید این ا ست" بازی تنهایی با خیالی کودک"

آه شاید این آخرین بازیم باشد

پس فریاد می زنم سک سک ...............

+ نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 12:35 |
من در آینه کسی را دیدم

که بی آنکه تصویری را ببیند

ثانیه ها را توصیف می کرد

من تو را دیدم که ایستاده ای بر بلندای

زمین

بر عرصه گاه

خورشید

ومن تنها تو را می بینم

که بر ستیغ حقیقت توسن عدالت را می رانی

و من نظاره گر ازلیتم

در ژرفنای تنهایی

با کوله باری که نمی دانم چرا

 بار سنگینش را بر دوش می کشم

و می دانم که می آیی...

+ نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 12:48 |

دوباره می نویسم برای تمام سرگردانی ها

برای تمام لحظات تلخ

برای تمام آرزو هایی که انسان آن را به دست خویش نابود کرد

برای تمام پنجره هایی که شمعدانی هایشان خشکیده

می نویسم برای آسمان

برای تمام ستارگانی که فکر می کردم با یک سبد

ویک نردبان تا ابر می توانم اسیرشان کنم

می نویسم برای زندگی که کم کم سخت می گذرد

برای تمام نفسهایی که کشیدم و نفهمیدم

کی آمدند و کی رفتند

می نویسم برای نگاهی که به کودک  گل فروش انداختم

و نفهمیدم دارد شاخه شاخه گلهای کودکیش را به حراج می گذارد

می نویسم و نمی دانم چرا می نویسم

برای ابدیت می نویسم برای مرگ که تولد دوباره  است

من از ستاره ها می گویم که با مرگشان جهانی زیبا می سازند

جلوه ای از عشق خدا بر هستی و مرگ!

 

 

+ نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 16:34 |
کمک بوی بهار را می شنوم

زمین دارد از خواب ناز بیدار می شود

گاهی از خودم می پرسم در این مدت زمین می فهمد که ادمها دارند چه بر سرش می آورند

آیا می فهمد چند نفر در این مدت در گهواره اش به خواب ابدی فرو رفته اند

زمین دارد خمیازه می کشد و درختان جوانه می زنند

از خودم می پرسم آیا زمین می داند در آن شب های سردی که داشت

چند کودک سر بر گونه های سردش گذاشتند ودیگر چشمشان به زشتی های زمین باز نشد

گاه آرزو می کنم هرگز بهار نیاید تا مردم بخواهند بیدار شدن زمین را جشن بگیرند

چون می دانم کودکی که با کفش های کهنه زیر پل آوارگی نشسته است

چشم به امتداد جاده دوخته و آرزوی کفش های باز دید عید را دارد

کفش هایی که شاید هر گز به آنها نرسد

آرزو دارد به میهمانی برود جایی که شاید هرگز ندیده است

دوست دارم فریاد بزنم بهار اگر می آیی برای کودکان تقدیر هم

رختی از جنس خوشبختی و کفش های از جنس بازیهای کودکانه بیاور.

+ نوشته شده توسط ناشناس در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 19:31 |
بارها تکرار کردم

و بارها نوشتم

وبارها خواندم

و چه تکراری

من به دنبال کسی 

در اوراق خسته ی تنهایی می گشتم

که مرا از پشت سکوت هجی کند

وباز تکرار کردم

اما من به دنبال کسی می گشتم

 که مرا از هیاهوی خسته ی نگاهم ترجمه کند

بارها تکرار کردم

من به دنبال کسی از نور بودم

که مرا چون شبنم صورت شمعدانی

به حجم بی وزن تجلی برساند

افسوس چون یخ در زمین کوه فرو رفتم

و تنها حاصلم گل یخ بود.

+ نوشته شده توسط ناشناس در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 16:37 |

 

نمی دانم از کدامین قبیله سرگردانی آمده ام

من از فاصله ها می گویم                                       

از تنهایی در کویری سبز

در آرزوی جرگه ای تنهایی

سر بن بست اقاقی می نشینم

بی صبرانه منتظر قاصدکم

شاید خبری آورد از دره دور

و من اینجا خسته و ساکت بی کلامی که بگویم هستم

زانو هایم را بغل می کنم

سرم سنگین است پر از حرفهای ناگفته

بازوان تکیده ام سرم را در آغوش می کشد

من به چهار راه هیا هو نزدیکم

لنگ کفشم را مدتی ا ست در کوچه های بی کسی گم کرده ام

فکر کنم آن روز که به دنبال بن بست پیچک بودم

پای سرو زندگی جایش گذا شتم

و هنوز به دنبال کفش هایم می گردم

نمی دانم دوباره کفش های کوچک کودکی ام راخواهم یافت

من در جاده ی بیهودگی افتاده ام

کاش زندگی را پیدا کنم

+ نوشته شده توسط ناشناس در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 10:12 |

 

مردمك هايم را باز مي بينم

در درون بركه ي سبز چشما نم

راستي مي گويند مردمك ها روزن نورند

بارها از خودم پرسيدم

پس چرا تاريكند

در درون چشمه اي روشن

همچون قايقي

مسافران اطلس تنهايي

و آسمان پلكا نم برهم مي آ يند گاه

تا ناخداي خسته ي مردمك هايم

 بخوابد لحظه اي آرام

گاه مي پرسم از خود كه چرا سيل اشكا نم جاريست

و چرا مردمك مرده ي چشما نم را

بر ساحل خاك دوخته ام

آه مرگ است هم صحبت غريق چشما نم

من نمي دا نم در آن سوي ا فق كه مي گويند

خورشيد جاويد است

آيا مردمك ها يم نور را خواهند ديد

يا باز هم بايد از تپش پنجره هاي مسكوت

راهزني نور كنند

من نپرسيدم هرگز از

گرد روب مژگا نم

كه گل و لاي درونم را از عرشه ي

پوسيده ي مردمك هايم مي روبد

كه چگونه زيستن را بر نمناكي غم آموخته است

من از ا ين مي ترسم كه روزي پلك هايم فراموش كنند آسماني باشند

من از ا ين مي ترسم كه روزي مردمك هايم از ياد برند

 راهزن قافله ي خسته ي خورشيد بودن را

من از ا ين مي ترسم كه مژگا نم ثا نيه اي از غبار روبي مستا نه ي

 عرشه ي نازك چشما نم دست كشند

من از ا ين مي ترسم كه وجودم روزي باور كند

 زيستن نيست

نور نيست

قايق خسته ي مردمك آرزويي بيش نيست.

 

+ نوشته شده توسط ناشناس در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 10:41 |