تبليغاتX
داروگ
در تنهایی شب

از کوچه های بی کسی عبور می کنم

چه ظلمت تلخی تمام اندیشه ام را فرا گرفته

و تو چه بی پروا به تلاطم خیالم موج می زنی

و من چه خسته از کنار تو

از کنار بودن می گذرم

 و روی ساحل ردی از جدایی به جا می گذارم

کسی نیست جز تو

که در خروش خود گمی

 تا ناله هایم را بشنود

و نمی شنوی

پس فریاد می زنم

تا شاید صدایم به گوش قاصدک برسد

و پیغام تنهاییم را به تنهاترین برساند

+ نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 13:27 |
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی سخت مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی شیطان و بازیگوش

و او یک ریز و پی در پی دم گرم خموشش را در گلویم سخت بفشارد

وخواب خفتگان آشفته را آشفته تر سازد

بدینسان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را

دکتر علی شریعتی

آدمها چه زود از هم خسته می شوند وچه زود

یادشان می رود  که چقدر تنهایند!!!

وچه زودتر از انکه حتی تصورش را بکنیم ممکن است از هم متنفر شویم!!!!!!!

پس چرا در تنهاییمان به دنبال یک آشنای همیشگی نمی گردیم کسی که هرگز برایمان خسته کننده

نیست کسی که همیشه با ماست.

هرلحظه که بخواهیم!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده توسط ناشناس در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 17:11 |
خدایا !

من از تنهایی یک گون در بیابان تقدیر بی خبرم

من از روشنایی خورشید سراغی نگرفته ام

من از انتظار نرگس چیزی نشنیده ام

من از راز عبور آوندها بی خبرم

من تو را با عطر یاس می شناسم

من تو را باسوسوی کرم شب تاب در ظلمت قلم می شناسم

من تو را از عجولیه گل یخ می خوانم

من تو رابا شاخه های مجنون می شناسم

می بینی چقدر حقیرم در شناختنت

پس یاریم کن.

+ نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 11:44 |
در تجلی آسمان ها و زمین

انسان!

دردانه ی هستی

چه بی پروا خود را به گرداب حوادث ندانسته می اندازد

وچه تنها به بودن خو می گیرد

کاش از بودن به هستی شدن می رسیدیم

و از غریبه سراغ آشنا نمی کردیم

فاصله ی میان ما تا دوست یک اندیشه بیشتر نیست !

کاش می توانستم فریاد بزنم :

انسان هرگز آدم نخواهد شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط ناشناس در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت 9:12 |
رنگارنگا

تو را به تبسم آسماني لبهايت

كه زيارتگاه آينه هاي جهان است سوگند مي دهم

بزمندگان ميخك شناس ما را

آبياران نهايي جلگه هاي تاريخ قرار ده!

نوشته ي احمد عزيزي

+ نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 10:30 |

من همه آن ها را مي شناسم. آنها به سخن عيسي اعتراض كردند

زيرا يك بار گفت:

 برايتان صلح آوردم

وبار ديگر گفت:

برايتان شمشير آوردم

آنان نمي توانند بفهمند كه او حقيقت را گفته است

برايتان صلح آوردم تا صلح برقرار باشد و براي دوستداران صلح نيز شمشير آوردم

آنان تعجب كردند زيرا گفت:

سرزمين من اين جهان نيست!

وگفت:

آنچه از قيصر است به قيصر بسپاريد

و ندانستند اگر واقعا آزادي را خواسته بودند بايد وارد ملكوت خواسته هاي دلشان شوند...

 

+ نوشته شده توسط ناشناس در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 9:11 |
من آنکه دستهای آلوده اش را به سوی معمار معبد دراز میکند می شناسم

اگر دستهایش را نپذیرد در تاریکی دل خود می گوید

آنچه را او می سازد ویرانش می کنم

من همه ی را می شناسم.....

ادامه دارد......

+ نوشته شده توسط ناشناس در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 14:4 |

 

بسياري از اغنيا هستند كه مي گويند عيسي در مسير خود ايستاد ومقاومت كرد و خويشتن را نشناخت و با از دست دادن چنين شناختي جانش را گمراه ساخت

به راستي بسياري از جغدهاتنها صداي شوم خود را مي شناسند و بدان عادت دارند

من وشما سخن افسونگران را مي شناسيم. آنان تنها به بزرگتر ها احترام مي گذارند. سرهايشان را در سبد مي گذارند تا آن را با نخستين پيشنهاد در بازار بفروشند

من آن نفرين شده اي كه با جامه ي فرسوده اش بر گيا هان خم مي شود مي شناسم. او نه تنها در برابر گياهان بلكه در برابر آواز خزان نيز بي جان مي ماند.

من آن عنكبوتي را مي شناسم كه بال ندارد اما تور مي بافد تا بال داران را شكار كند.

مي شناسم. او با همه ي رودها مي رود اما جرأت ندارد دل به دريا بزند........

ادامه در وبلاگ بعدي

از كتاب عيسي پسر انسان نوشته جبران خليل جبران

 

+ نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 11:43 |

داشتن دو دست ويك دهان و دو چشم انتخاب تو نبوده است

والدين تو نيز نقشي در طرح پيكر تو نداشته اند.

ولي اگر نيك بنگري همه چيز جفت آفريده شده است

نخست چشمها منخرين بيني گوشها

 نيمكره چپ وراست مغز

دست چپ و دست راست وپاها

بطن چپ و بطن راست در قلب

اما درست در مركز صورت شما عضوي قرار دارد كه منفرد وتنهاست

دهان وزبان

از اين يگانگي مي توان به پيامي خاص رسيد

بايد دو بار ديد تا يك بار سخن گفت

بايد دوبار انديشيد و دو بار شنيد تا يك بار دهان گشود

بايد دو بار كار كرد تا يك بار حرف زد

بايد دو بار نفس كشيد تا يك بار سخن گفت

با اين همه ما بردگانيم وزبان ارباب

او هرگز آرام نمي گيرد

به ندرت مي انديشيم پيش از آنكه دهان باز كنيم

ما حتي در خواب نيز همچنان حرف مي زنيم.

برگفته از كتاب در قلمرو سكوت نوشته وي جي اسواران

 

با سلام به همه وبلاگ نویس های عزیز امیدوارم خوش و خرم باشید من تازه شروع کردم و نمی دونم چی بنویسم لطفا راهنمایی کنید. 

+ نوشته شده توسط ناشناس در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 9:32 |
خدایا

گلبرگهای گلستانهامان را برکت ده

تادر نیایشگاه صبحدم

میزبان زائران حاجتمند شبنم باشند

این اولین نوشته منه کاز احمد عزیزی هستش امیدوارم خوشتون بیاد!

+ نوشته شده توسط ناشناس در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 11:24 |