سلام ای آشنای دور
ای اشنای صمیمی
ای که مرا تنها خودم را می شناسی
دلم چندی است هوای قدم زدن در کوچه باغ را کرده
اما نیست
در هوای مه گرفته شهر گم شده است
دلم جقدر برای تیک تاک ساعت خانه مادر بزرگ تنگ است
دلم برای عطر کاه گل لک است
چرا کسی خاک کوچه ها را عصر به عصر آب پاشی نمی کند
شاید قبض آبشان زیاد می آید ؟؟؟؟
چرا دیگر سقف ها کاه گلی نیست که عطر نمش آدم را مست کند
حتما کسی بلد نیست پارو دستش بگیرد
ایزو گام راحت تر است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا راه آدم ها اینقدر دور شده است
شاید دلشان تنهایی می خواهد!!!!!!!!!!!
تنهایی و باز تنهایی
خسته ام آی ی ی ی.............
+ نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت
22:45 |