تبليغاتX
داروگ
ومن هنوز سرگردان به دنبالت میگردم

از کوچه ای که گذشتی

هنوز عطر گرد قدمهایت را احساس میکنم

هنوز از تیک تاک ساعت لحظه حضورت را ثانیه ثانیه می شمرم

هنوز از دور دستها صدای پایت را می شنوم

وچه زود از من گذشتی

از احساس

از لحظه

از ثانیه

ومن همچنان کنار پنجره نگاهم به شمعدانی ها مانده است...

 

+ نوشته شده توسط ناشناس در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 2:44 |
یادم می آید کوچه ها رنگ صمیمی داشتند

همسایه تنها یک نام نبود

یک دوست یک هم صحبت یک آشنای قدیمی

و باز هم جدایی آدم ها

همه در خود فرو رفته اند

شنیده بودم هر گاه کسی درخود فرو می رود

به دنبال هستی اش می گردد

 به دنبال خدا

اما حال

مردم در خود فرو می روند تا گرفتاری هایشان را بشمارند

یا بعضی هم صفر های حسابهایشان را

کاش کسی این نزدیکی بود که آدم را می شناخت

آن وقت یک همسایه داشتی

کسی که دیوار به دیوار قلبت بود

وتنها در پریشانی خویش فرو نمی رفتی

کاش قلب آدم ها برای یک گون هم جایی داشت!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 16:7 |
سلام ای آشنای دور

ای اشنای صمیمی

 ای که مرا تنها  خودم را می شناسی

دلم چندی است هوای قدم زدن در کوچه باغ را کرده

اما نیست

در هوای مه گرفته شهر گم شده است

دلم جقدر برای تیک تاک ساعت خانه مادر بزرگ تنگ است

دلم برای عطر کاه گل لک است

چرا کسی خاک کوچه ها را عصر به عصر آب پاشی نمی کند

شاید قبض آبشان زیاد می آید ؟؟؟؟

چرا دیگر سقف ها کاه گلی نیست که عطر نمش آدم را مست کند

حتما کسی بلد نیست پارو دستش بگیرد

ایزو گام راحت تر است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا راه آدم ها اینقدر دور شده است

شاید دلشان تنهایی می خواهد!!!!!!!!!!!

تنهایی و باز تنهایی

خسته ام آی ی ی ی.............

+ نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 22:45 |
در سکوت بی انتهای زمین

تنها

صدای خش خش برگ ها را می شنوی

و زوزه ی باد که بی رحمانه تازیانه ی مرگش را بر گونه ی زرد برگ ها میکشد

و چه بی تفاوت می گذریم

از کنار یکدیگر

 از روی برگهایی که شاید چندی پیش در خنکای سایه سارشان نفسی تازه کرده ایم

و اگرزندگی این است که خواهیم گذشت

 بی تفاوت، بی اندیشه

بی تامل در ثانیه ای که می گذرد

وتنها بگذریم

از پیاده رو

از خط عابر پیاده

یا سواره پشت هر چراغی بایستیم

و نگاهمان حتی به دخترک گل فروش

یا پسر بچه ای که داد میزند

فال دارم فال ، فال زندگی، آینده رو ببین

باز هم می گذری

 تا حال پرسیده ای از خودت که زندگی ممکن است همان دخترک گل فروش باشد

یا همان یک ورق فال حافظ

زندگی ساده است

یک معادله تک مجهولی

تنها باید یک شیب بیابی تا معادله اش را بنویسی

آن هم ساده است مشتق زمان را بگیر

همان شیب وجودت است

به همین سادگی

زندگی کن......... 

+ نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 17:18 |

+ نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 16:57 |
در زمین آیا جایی هست که پرستو بی دغدغه ی کوچ لحظه ای مانده باشد

آیا جایی هست که قناری بدون ترس از وسوسه ی آدمها آواز خوانده باشد

آیا جایی هست که نسلی از آدمها به دست انسانها به خاک نیفتاده باشند

آیا جایی هست که سکوت کویر را به تمسخر و کینه نگرفته باشند

آیا جایی هست که گل پژمرده نشده باشد

آیا جایی هست که هوایش بوی متعفن دروغ را نگرفته باشد

آیا جایی هست که طعم تلخ جدایی را نچشیده باشد

کاش بود

کاش می شد رفت

کاش انتظار به پایان می رسید.

 

+ نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 15:3 |