قایقی خواهم ساخت
در اندوه چشمان اشک بار قاصدک خواهم راند
تا به فردا برسم
تا در آن شعشعه ی پرتو صبح راز پرواز چکاوک را دریابم
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به دریای عدم
تا که شاید باز در طلوعی دیگر متولد گردم
من به ساحل نزدیکم
همجوار برکه
پس چرا می گویم قایقی خواهم ساخت
یک کمک آن ور تر پل به آن سوی هستی است
پس چرا قایق سازم از تن نازک بید
از تن خسته ی سرو....
قایقم را من کاغذی می سازم
محض بازی یک کودک تنها
لب یک رود بلند.
