تبليغاتX
داروگ
کاش در تمنای بودن قدری هم به زیستن می اندیشیدم

که چه بد زندانی است

در قفس تنگ  تن

در کوره راههای عقل

در مرداب احساس

خسته ام

من خواهم رفت

من چون پیچک بر پایه ی سرو می زیم

کاش لخظه ای بر ساقه ی تکیده ام می ایستادم

 کاش در برهوت زیر سایه ی یک گون کمی آب زم زم می نوشیدم

 آن وقت هرگز هست شدن را تلخ نمی دیدم

کاش زندگی می کردم.

+ نوشته شده توسط ناشناس در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 3:24 |
 

و تنها می روم در سکوت بی پایان

زیر باران تنهایی خسته وگل آلود

منتظر بهار نیستم

چون خواهم رفت

من در زمین نخواهم زیست

من معتاد سایه ی گل خانه ها هستم

با خزان بیگانه ام

هرچند تمام عمرم خزان بوده ام

عطر بارن مستم میکند

بازی شاپرک ها دیوانه

 وکاش بهار بیاید

من مسافر صبحدمم

وغروب رنگ خون آلود غربت تلخ زیستنم

آه که چه کوله بارم سنگین است

باید بروم باید بروم .....

+ نوشته شده توسط ناشناس در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 15:30 |

ردپای تنهایی بر ساحل شنی قلبم حک میشود

پرواز مرغ دریایی را از یاد برده ام

ذهنم بی درنگ بر احساسم نهیب می زند خاموش

احساسم مرده است

در تابوت ستبر تیرگی های بی کسی

و حریر نازک غم چون کفن بر تن خسته ام می رقصد

احساس می کنم جراحت زخمهایم بر سینه ام سنگینی سنگ لحد را داد

اما می روم خسته و خاک آلود

چون روحی سرگردان در انبوه درختان تنیده در ظلمت مرگ

آه که چه خسته ام وماندن جایز نیست........

 

+ نوشته شده توسط ناشناس در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 18:0 |
 

در کنار بودن می نشینم

لب رود ثانیه ها

کنار برکه ی رکود

زیر بید زندگی

زیر آسمان مرگ

و به خود می اندیشم

که چه آسان از لخظه می گذرم

و چه سریع ثانیه ها می دوند

و صدای بالهای سنجاقک خیال

مرا به آدینه گاه شکفتن دعوت می کند

در نیزار ابدی ذهن چه سکوتی حاکم است

آه مرداب عقل

و رویایی بی پایان

کاش بال های شیشه ای سنجاقک

شبی زیر مهتاب نقره ای شود.   

+ نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 11:28 |

کاش آن روزها هرگز نمی گذشت

کاش گناه بزرگ شدن

 هرگز بر پیشانی تقدیرمان

 حک نمی شد

کاش دوستی ها مانند کودکی

آبی بود.

+ نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 19:1 |