که چه بد زندانی است 
در قفس تنگ تن
در کوره راههای عقل
در مرداب احساس
خسته ام
من خواهم رفت
من چون پیچک بر پایه ی سرو می زیم
کاش لخظه ای بر ساقه ی تکیده ام می ایستادم
کاش در برهوت زیر سایه ی یک گون کمی آب زم زم می نوشیدم
آن وقت هرگز هست شدن را تلخ نمی دیدم
کاش زندگی می کردم.

