![]()
نمی دانم از کدامین قبیله سرگردانی آمده ام
من از فاصله ها می گویم
از تنهایی در کویری سبز
در آرزوی جرگه ای تنهایی
سر بن بست اقاقی می نشینم
بی صبرانه منتظر قاصدکم
شاید خبری آورد از دره دور
و من اینجا خسته و ساکت بی کلامی که بگویم هستم
زانو هایم را بغل می کنم
سرم سنگین است پر از حرفهای ناگفته
بازوان تکیده ام سرم را در آغوش می کشد
من به چهار راه هیا هو نزدیکم
لنگ کفشم را مدتی ا ست در کوچه های بی کسی گم کرده ام
فکر کنم آن روز که به دنبال بن بست پیچک بودم
پای سرو زندگی جایش گذا شتم
و هنوز به دنبال کفش هایم می گردم
نمی دانم دوباره کفش های کوچک کودکی ام راخواهم یافت
من در جاده ی بیهودگی افتاده ام
کاش زندگی را پیدا کنم


و از امتداد جاده می آیم