کمک بوی بهار را می شنوم
زمین دارد از خواب ناز بیدار می شود
گاهی از خودم می پرسم در این مدت زمین می فهمد که ادمها دارند چه بر سرش می آورند
آیا می فهمد چند نفر در این مدت در گهواره اش به خواب ابدی فرو رفته اند
زمین دارد خمیازه می کشد و درختان جوانه می زنند
از خودم می پرسم آیا زمین می داند در آن شب های سردی که داشت
چند کودک سر بر گونه های سردش گذاشتند ودیگر چشمشان به زشتی های زمین باز نشد
گاه آرزو می کنم هرگز بهار نیاید تا مردم بخواهند بیدار شدن زمین را جشن بگیرند
چون می دانم کودکی که با کفش های کهنه زیر پل آوارگی نشسته است
چشم به امتداد جاده دوخته و آرزوی کفش های باز دید عید را دارد
کفش هایی که شاید هر گز به آنها نرسد
آرزو دارد به میهمانی برود جایی که شاید هرگز ندیده است
دوست دارم فریاد بزنم بهار اگر می آیی برای کودکان تقدیر هم
رختی از جنس خوشبختی و کفش های از جنس بازیهای کودکانه بیاور.
+ نوشته شده توسط ناشناس در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت
19:31 |