تبليغاتX
داروگ
من در آینه کسی را دیدم

که بی آنکه تصویری را ببیند

ثانیه ها را توصیف می کرد

من تو را دیدم که ایستاده ای بر بلندای

زمین

بر عرصه گاه

خورشید

ومن تنها تو را می بینم

که بر ستیغ حقیقت توسن عدالت را می رانی

و من نظاره گر ازلیتم

در ژرفنای تنهایی

با کوله باری که نمی دانم چرا

 بار سنگینش را بر دوش می کشم

و می دانم که می آیی...

+ نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 12:48 |

دوباره می نویسم برای تمام سرگردانی ها

برای تمام لحظات تلخ

برای تمام آرزو هایی که انسان آن را به دست خویش نابود کرد

برای تمام پنجره هایی که شمعدانی هایشان خشکیده

می نویسم برای آسمان

برای تمام ستارگانی که فکر می کردم با یک سبد

ویک نردبان تا ابر می توانم اسیرشان کنم

می نویسم برای زندگی که کم کم سخت می گذرد

برای تمام نفسهایی که کشیدم و نفهمیدم

کی آمدند و کی رفتند

می نویسم برای نگاهی که به کودک  گل فروش انداختم

و نفهمیدم دارد شاخه شاخه گلهای کودکیش را به حراج می گذارد

می نویسم و نمی دانم چرا می نویسم

برای ابدیت می نویسم برای مرگ که تولد دوباره  است

من از ستاره ها می گویم که با مرگشان جهانی زیبا می سازند

جلوه ای از عشق خدا بر هستی و مرگ!

 

 

+ نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 16:34 |
کمک بوی بهار را می شنوم

زمین دارد از خواب ناز بیدار می شود

گاهی از خودم می پرسم در این مدت زمین می فهمد که ادمها دارند چه بر سرش می آورند

آیا می فهمد چند نفر در این مدت در گهواره اش به خواب ابدی فرو رفته اند

زمین دارد خمیازه می کشد و درختان جوانه می زنند

از خودم می پرسم آیا زمین می داند در آن شب های سردی که داشت

چند کودک سر بر گونه های سردش گذاشتند ودیگر چشمشان به زشتی های زمین باز نشد

گاه آرزو می کنم هرگز بهار نیاید تا مردم بخواهند بیدار شدن زمین را جشن بگیرند

چون می دانم کودکی که با کفش های کهنه زیر پل آوارگی نشسته است

چشم به امتداد جاده دوخته و آرزوی کفش های باز دید عید را دارد

کفش هایی که شاید هر گز به آنها نرسد

آرزو دارد به میهمانی برود جایی که شاید هرگز ندیده است

دوست دارم فریاد بزنم بهار اگر می آیی برای کودکان تقدیر هم

رختی از جنس خوشبختی و کفش های از جنس بازیهای کودکانه بیاور.

+ نوشته شده توسط ناشناس در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 19:31 |
بارها تکرار کردم

و بارها نوشتم

وبارها خواندم

و چه تکراری

من به دنبال کسی 

در اوراق خسته ی تنهایی می گشتم

که مرا از پشت سکوت هجی کند

وباز تکرار کردم

اما من به دنبال کسی می گشتم

 که مرا از هیاهوی خسته ی نگاهم ترجمه کند

بارها تکرار کردم

من به دنبال کسی از نور بودم

که مرا چون شبنم صورت شمعدانی

به حجم بی وزن تجلی برساند

افسوس چون یخ در زمین کوه فرو رفتم

و تنها حاصلم گل یخ بود.

+ نوشته شده توسط ناشناس در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 16:37 |