ثانیه ها به دنبال هم می دوند
وتکرار می شوند و باز پشت دریچه ی نگاهم
کسی نیست
کسی نیست که به من یاد دهد
حرف حرف دوست داشتن را
وکسی نیست
تا به من الفبای بودن را بیاموزد
من مانده ام زیر درخت ستاره
زیر آسمانی که ستاره ام را در آن گم کرده ام
زیر تکدرخت خسته ای که روزی کودکی شیطان از آن بالا می رفت
من آن کودک را گم کرده ام
کاش می شد به دنبال تمام لحظاتی بروم
که می شد تمام معنای عشق را در آنها جست
ومن همه چیز را در یک روز آفتابی گم کردم
من لبخند را از تمام ثانیه ها دزدیدم
تا اشک هایم جاری شدن را از یاد برند
و من خودم را
و تمام احساسم را در
کوچه های بزرگ شدن از یاد بردم
و من بزرگ شدم تا یاد بگیرم
دیگر نباید به دنبال شاپرک ها باشم
ونباید بگویم ......
