تبليغاتX
داروگ

ثانیه ها به دنبال هم می دوند

وتکرار می شوند و باز پشت دریچه ی نگاهم

کسی نیست

کسی نیست که به من یاد دهد

حرف حرف دوست داشتن را

وکسی نیست

تا به من الفبای بودن را بیاموزد

من مانده ام زیر درخت ستاره

زیر آسمانی که ستاره ام را در آن گم کرده ام

زیر تکدرخت خسته ای که روزی کودکی شیطان از آن بالا می رفت

من آن کودک را گم کرده ام

کاش می شد به دنبال تمام لحظاتی بروم

که می شد تمام معنای عشق را در آنها جست

ومن همه چیز را در یک روز آفتابی گم کردم

من لبخند را از تمام ثانیه ها دزدیدم

تا اشک هایم جاری شدن را از یاد برند

و من خودم را

و تمام احساسم را در

کوچه های بزرگ شدن از یاد بردم

و من بزرگ شدم تا یاد بگیرم

 دیگر نباید به دنبال شاپرک ها باشم

ونباید بگویم ......

 

 

+ نوشته شده توسط ناشناس در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 20:13 |

                                                 

تو مرا پیداکن

ده،بیست، سی ، چهل، ........

می دوم آرام

پشت گنجه

با تنهایی بازی می کنم

تو فکر می کنی اینجا 

پشت صندوق زمان او مرا خواهد یافت

می گویم کاش پشت دیوار سکوت می شدم پنهان

شاید فکر می کرد

کودکی شیطان هیچ گاه ساکت نیست

پس نباید پشت دیوار سکوت ایستد آرام

شاید بهتر بود پشت پرده های ضخیم احساس می شدم پنهان

شاید می گفت کودک پاییز دور است از احساس

یا شاید بهتر بود پشت تنهایی آرام می ایستادم

شاید هرگز حتی تصور نمی کرد کودکی سر خوش

بتواند یک جا ایستد آرام

آن وقت تا می گفت آمدم آماده

من به دیوار خیالم می زدم دست و بلند می گفتم سک سک.....

زندگی شاید این ا ست" بازی تنهایی با خیالی کودک"

آه شاید این آخرین بازیم باشد

پس فریاد می زنم سک سک ...............

+ نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 12:35 |