مردمك هايم را باز مي بينم
در درون بركه ي سبز چشما نم
راستي مي گويند مردمك ها روزن نورند
بارها از خودم پرسيدم
پس چرا تاريكند
در درون چشمه اي روشن
همچون قايقي
مسافران اطلس تنهايي
و آسمان پلكا نم برهم مي آ يند گاه
تا ناخداي خسته ي مردمك هايم
بخوابد لحظه اي آرام
گاه مي پرسم از خود كه چرا سيل اشكا نم جاريست
و چرا مردمك مرده ي چشما نم را
بر ساحل خاك دوخته ام
آه مرگ است هم صحبت غريق چشما نم
من نمي دا نم در آن سوي ا فق كه مي گويند
خورشيد جاويد است
آيا مردمك ها يم نور را خواهند ديد
يا باز هم بايد از تپش پنجره هاي مسكوت
راهزني نور كنند
من نپرسيدم هرگز از
گرد روب مژگا نم
كه گل و لاي درونم را از عرشه ي
پوسيده ي مردمك هايم مي روبد
كه چگونه زيستن را بر نمناكي غم آموخته است
من از ا ين مي ترسم كه روزي پلك هايم فراموش كنند آسماني باشند
من از ا ين مي ترسم كه روزي مردمك هايم از ياد برند
راهزن قافله ي خسته ي خورشيد بودن را
من از ا ين مي ترسم كه مژگا نم ثا نيه اي از غبار روبي مستا نه ي
عرشه ي نازك چشما نم دست كشند
من از ا ين مي ترسم كه وجودم روزي باور كند
زيستن نيست
نور نيست
قايق خسته ي مردمك آرزويي بيش نيست.
