تبليغاتX
داروگ - آخرین بازی یک دیوانه

                                                 

تو مرا پیداکن

ده،بیست، سی ، چهل، ........

می دوم آرام

پشت گنجه

با تنهایی بازی می کنم

تو فکر می کنی اینجا 

پشت صندوق زمان او مرا خواهد یافت

می گویم کاش پشت دیوار سکوت می شدم پنهان

شاید فکر می کرد

کودکی شیطان هیچ گاه ساکت نیست

پس نباید پشت دیوار سکوت ایستد آرام

شاید بهتر بود پشت پرده های ضخیم احساس می شدم پنهان

شاید می گفت کودک پاییز دور است از احساس

یا شاید بهتر بود پشت تنهایی آرام می ایستادم

شاید هرگز حتی تصور نمی کرد کودکی سر خوش

بتواند یک جا ایستد آرام

آن وقت تا می گفت آمدم آماده

من به دیوار خیالم می زدم دست و بلند می گفتم سک سک.....

زندگی شاید این ا ست" بازی تنهایی با خیالی کودک"

آه شاید این آخرین بازیم باشد

پس فریاد می زنم سک سک ...............

+ نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 12:35 |