روزها می گذرد و در کوچه های سردرگمی
حتی ویرانه ای نیست تا پناهگاه دل خسته ام باشد
حتی رهگذری نیست تا بپرسد
ببخشید ساعت چنده؟
حتی صدای خش خش برگی نیست
حتی صدای ماشین ها که هر لحظه می آیند و می روند
تنها صدایی که می شنوم صدای سکوت است
وصدای کودکی که نیمه شب را بر هم آشفته
تا مادر نازش را بکشد
اما آن طرف تر باز هم صدای کودکی است
که تمام هستی شب را ویران کرده است
و فریاد میزند چرا کسی نیست تا لحظه ای ناز مرا بکشد
وشاید صدای چرخهای گاری کهنه خر محله است
که این چنین تمام سکوت شب را به تمسخر گرفته است
و من همچنان در تاریکی خود
به دنبال عطر سیب می گردم
تا به آغازم برسم
تا به جایی برسم
که تمام یتیم بچه های افسانه ی خواب
نازکشی داشته باشند
ومن خسته ام از سکوت .....
+ نوشته شده توسط ناشناس در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
16:34 |
